برای چه نمی دانم! شاید برای هر چیزی غیر از خودت باشد. شاید هم دلت هر جایی شده و نمی دانی. هر شب که به خانه می رسی شکمت را و بعد هم سرت را پر از غذا و خواب می کنی تا صبح روز بعد.
هر شب به همه و خودت قول میدهی تاصبح روز بعد
چند ماهی است که دلت برای قولهای خودت تنگ نمی شود و یادت می رود شبها به دلت شب بخیر بگویی.
پاییز که رفت
بیا امشب به جای جوجه هایی که شاید در کودکی می شمردی قولها و عملهایت را بشمار
بیا و امشب برای دل تنگت فال شکوفه های باران را با حافظ بخوان
شاید یلدا کمک کند تا صبح دلت یکبار دیگر برای خودت تنگ شود
نوشته میهمان دولتمند-م-ا
