به آمدنت چشم به راه است
بايد قبل از آفتاب برسي
به آفتاب ميگويي كه در نياد
ميخكهاي سفيد در گرگوميشي بنفش، در شمعدان دستهايت در رقصند
چكمههايت گل آلودند، اي كاش كه آفتاب بميرد و نرسد
نشسته آنجا و آرام به افق مينگرد تا به يك نگاه تو را در آغوش بگيرد اما تو نميرسي
در نزديكي آرامش دستهايش او را ميبيني كه آغوش پر از خنكايش را گرم از آن خود كرده،
و تو تمام جاده را از دست دادهاي
ناآرامي
بايد بازگردي و دلت مِيسوزد كه ميخكهاي سفيد پس از آفتاب و خاك از تو به او نزديكترند.
